آنان را که از مرگ می ترسند
از کربلا می رانند
قالب وبلاگ
 

وبلاگ قشنگیه ... 

سر بزنید

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:18 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]

شچمامو میمالم . خوابم میاد . یه چیزایی بعضی وقتا از دست آدم در میره . خداییش خیلی با خودم حال میکنم وقتایی که همه چیز تحت کنترلمه . ولی واقعیت چیز دیگه ایه . هیچ وقت همه چیز تحت کنترل آدم نیست . نمیدونم باید تقصیر کی بندازم . دیروز گفتم خدا یا تو منو ضعیف آفریدی . بعدش به خودم گفتم نه . خدا هیچ چیزو بد خلق نمیکنه . خودت ضعیفی . میدونید تسلیم شدن توی کارزاری که فکر میکردی مرد میدونشی حس خوبی نداره . به سبک زندگی خودم نگاه میکنم . به کارای خوب و بدم . به مدل حرف زدنم ، راه رفتنم ، لباس پوشیدنم . حس میکنم از یه جایی شروع کردم به وانمود کردن چیزی که هیچ وقت نبود . البته اون چیزی که به بودنش وانمود میکردم همون چیزی بود که دوست داشتم باشم . توی آموزه های اخلاقی میگن وانمود کن تا همون بشی . شاید به خاطر همینم هست که تشبه به کفار حرامه . نیت منم شاید همین بود . میدونید خیلی هم تاثیر داشت . باید ببینی دوست داری کیا تایید و تشویقت کنن . از اونجا میتونی بفهمی واقعا کی هستی . همیشه فکر میکردم که با ورود به تشکل بالاخره تونستم تصمیم بگیرم که کی باشم . اما حالا میبینم که این تصمیم هیچ وقت یکباره و دفعی نبوده . یه تصمیم ادامه داره . به حالای خودم که نگاه میکنم میبینم هیچ چیز تحت کنترل من نیست . توکل میکنم اما میدونم که بعضی از اتفاقات اطراف هم اینطور نبوده که مورد پسند خدا باشه . میدونید ... من نتونستم مبارزه کنم . نظرم رو گفتم ، توصیه و خواهش کردم ولی نجنگیدم . من نقطه ضعفای زیادی دارم . ضعفایی که به راحتی از طریق اونا به جبهه ام نفوذ شده . من نتونستم توی اطرافیانم نقش یک مصلح اجتماعی رو بازی کنم . همون چیزی که همیشه میخواستم باشم . چطور کسی که توی کارزار سبک زندگی خودش نمیتونه اصلاحی انجام بده میتونه به جمع های بزرگ تر کمک کنه . الان احساس شکست میکنم . شکستی که داره تلاش میکنه همه برنامه ها رو تحت تاثیر قرار بده . به کسی نمیتونم خرده بگیرم . نمیتونم بگم انتظار بیشتر از اینها از کسی داشتم چون خودم هم همینم . همینم و فقط وانمود میکنم که چیز دیگریم . وانمودی که جزئی از وجودم شده . 

...

الحمدلله

اینطور که میگن شب جمعه 20 فروردین 94 عروسیمه 

اتفاقی که به خاطر خودش دوستش دارم نه به خاطر چیز هایی که معلوم نیست کیا بهش اضافه کردن . 

عروسی چیز خوبیه بچه ها . توصیه میکنم به همتون .

[ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 2:27 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
در حالی که برخی از دیرباوران هیچ دورنمای امیدوارکننده ای را برای نزدیکی ظهور نمی بینند بزرگانی مانند علامه حسن زاده آملی با بیاناتی حکیمانه ، آنچنان ظهور را ملموس و در دسترس نشان می دهند که امید و نیروی مضاعفی برای پیمودن اندک فاصله باقیمانده تا آن دوران طلائی در جامعه منتظر ایجاد می نماید ، این بیانات پرمغز و امیدوار کننده که در سال ۸۰ و در جمع برخی از طلاب محقق و مشتاق ظهور ایراد شده است ، از چنان اهمیت بالایی برخوردار است که می طلبد منتظران ظهور بارها و بارها با مطالعه ، پیرامون آن بیندیشند...

 « بسم الله الرحمن الرحیم »

 اوائل روزهای سال ۱۳۸۰ با جمعی از دوستـــان عازم شهر مقدس قـــم شدیم در ایام حضور در قم با محقق بزرگواری آشنا شدیم که در مورد ظهور و نشانه های آن تحقیقات گسترده ای انجام داده بود و با استدلالهای روائی جالب معتقد بود که ظهور بسیار نزدیک است  نکات علمی سخنان ایشان، هر شنونده ای را به تفکر وامیداشت و قضیه فراتر از یک ادعای احساسی و بی بنیان بود تا این که در همان ایام توفیق، یارِ جمع دوستان شد و در صبح یک روز بهاری موفق به حضور در بیت علامه حسن زاده آملی (حفظه الله تعالی) شدیم و از نزدیک این دانشمند گرانقدر را زیارت کردیم داستان چگونگی حضور در محضر ایشان و ساعتی که در خدمت معظم له بودیم خود جریانی شیرین و درس آموز است که وقت مستقلی برای بیان میخواهد که در این مقاله مختصر نمی گنجد.

 اما آنچه باعث شد آن جلسه برای این حقیر به یاد ماندنی و سرنوشت ساز شود مطرح شدن ماجرای تحقیق برادر محققمان درمورد ماجرای ظهور ونشانه های آن بود آن طلبه فاضل به تفصیل موضوع را برای حضرت علامه شرح دادند و ایشان با ادب و حوصله مثال زدنی به دقت به سخنان ایشان گوش دادند همه دوستان حاضر در جلسه لحظه شماری میکردند تا عکس العمل علامه حسن زاده را در قبال مسائل مطرح شده مشاهده کنند بعد از پایان سخنان برادر بزرگوار، استاد لحظه ای تامل کردند و سپس با خنده شیرین و معنا داری به جمع نگاه کرده و با آن لهجه شیرین فرمودند خلاصه عرائض حضرات این است که میخواهید بفرمایید که ظهور حضرت نزدیک است؟ با تایید دوستان ایشان فرمودند:

 اگر بــــگویم ظــــهور اتفـــاق افتـــــاده چه؟

 

همه جا خوردیم. اصلا انتظار چنین مطلبی را از ایشان نداشتیم همه مات و متحیر این سخن ایشان بودیم و نمیدانستیم چه بگوییم؛

 

علامه که متوجه تحیر جمع شده بود با بیانی حکیمانه این گونه مطلب را توضیح دادند برای توضیح مطلب باید مثالی بیان شود پرودگار متعال قواعد عالم ملکوت را نظیر و شبیه قواعد عالم ملک قرار داده و عالم تکوین را منطبق با عالم تشریع خلق کرده تا بشر با پی بردن به اسرار و قواعد عالم ملک و تکوین، پی به اسرار ملکوت و تشریع ببرد و از این هماهنگی و شباهت حکمتهایی  استفاده کند یکی از این قواعد مسلم و عمومی طبیعت، تدریجی بودن تحولات میباشد فی المثل حرکت وضعی زمین و در پی آن طلوع و غروب خورشید یک فرایند تدریجی است اگر خورشید به یک باره در آسمان زندگی مادی و طبیعی طلوع یا غروب کند در روند حیات اختلال ایجاد میشود و هیچ موجود زنده ای قادر به تطبیق خود با تغییر وضعیت نور در میدان حیات نخواهد بود و نظم زندگی به هم می ریزد.

 

خورشید باید به تدریج غروب و طلوع کند تا موجوداتِ تحت تاثیر خورشید بتوانند خود را با تغییرِ رخ داده تطبیق کرده و حیات به چرخه ی نظم خود ادامه دهد نظیر همین اتفاق نیز در حیات معنوی و ملکوتی بشر، در حال، اتفاق افتاده است.

 

علامه بزرگوار در توضیح این مطلب فرمودند :

  امام معصوم، خورشید آسمان حیات معنوی بشر است و طلوع و غروب ایشان در صحنه حیات بشر تابع قواعدی شبیه قواعد طبیعی خورشید است اگر مقوله غیبت و ظهور حضرت بطور دفعی و بدون هیچ زمینه ای واقع شود، مسلما جوامع بشری تاب این تحول شدید را نخواهد داشت.

 بدین علت حکمت الهی مقتضی  تدریجی بودن این اتفاق عظیم است با بررسی تاریخ حیات با برکت حضرت در میابیم که این اتفاق درمورد غیبت حضرت واقع شده است غیر از اینکه حیات سه امام همام قبل از امام عصر(عج) تقریبا به حالت غیبت بوده و نوعی تمرین برای شیعیان برای زندگی مومنانه بدون ارتباط فیزیکی با امام بود.

 غیبت حضرت به دو مرحله غیبت صغری و کبــــــری تقسیم میشود مرحله غیبت صغری به مثابه آماده کردن مردم برای غیبت اصلی و طــــــولانی حضرت بوده است.

 همین حکمت در دوران ظهور حضرت هم رعایت خواهد شد بشری که در طول صد ها سال در دل ظلمت زندگیِ بدون حاکمیت فرهنگ توحیـــــدی-ولایــــــی نشو و نما پیدا کرده ظرفیت تحمل ناگهانی نور وجودی که به تعبیر قرآن زمین را اشراق میکند "اشرقت الارض بنور ربها..." را ندارد لذا باید واسطه در این بین وجود داشته باشد بدین معنا که مجالی برای تجلی نور ایشان در وسعت های محدود بوجود آید، که مردم بتوانند خود را برای حضور آن مقام رفیع آماده کنند.

 سپس آن عارف روشن ضمیر تاملی کرده و با قاطعیت، جملاتی فرمودند که باعث شد جمع حاضر به وجد آمده و طوفانی از شادی و سرور در دل و جان حضار پدید آید؛

 و آن از این قرار بود :

  قرائن و شواهد نشان می دهد انقــــلاب اســـلامی و نــــظام مقـــــدس جمهـــــوری اســـــلامی ایران ظهور صغرای حضرت بقیه الله الاعظم و بین الطلوعین حکومت جهانی امام زمان ارواحنا فداه می باشد.

 آنگاه این مژده بزرگ را بیان مثال هایی شرح دادند ایشان فرمودند:

مثلا این مراسمات عبادی و معنوی را ببینید ، روزی در همین شهر قم، اگر چند طلبه بصورت انفرادی و با هزینه شخصی چند روزی اعتکاف میکردند، میگفتیم الحمد الله معنویت در حوزه پیشرفت کرده ولی اکنون میبینیم چند هفته قبل از ایام اعتکاف شاهد جوانانی هستیم که چندین شبانه روز و در سخت ترین شرایط و با کم ترین امکانات در مساجد و حرمها معتکف میشوند و عمده هدف خود را خود سازی برای آمادگی ظهور اعلام میکنند مگر در ایام رژیم گذشته عموم مردم از معارف اهل بیت و ادعیه ایشان اینقدر اطلاع داشتند!؟

  در روز عرفه در غیر صحرای عرفه شاید خواصی پیدا میشدند که دعای عرفه سید الشهدا را با آن مضامین بلند و عرشی را قرائت میکردند؛ اما اکنون چه؟ از ظهر تا عصر عرفه، مساجد ، حرمها و خیابانهای اطراف و رسانه ها بسیج می شوند تا میلیونها انسان اعم از نوجوان و جوان و پیر و زن و مرد و عامی و عالم در کنار هم نشسته و با ناله و تضرع، این دعای به این حجم را قرائت می کنند ،

 

 اینها فرج امام زمان نیست، پس چیست؟

 زمانی بر این ملت گذشت که حتی در میان خواص کمتر کسی پیدا میشد که بتواند قرآن را از روی مصحف، به درستی قرائت کند تا چه رسد به درک معانی و معارف قرآن.

 

اما اکنون میبینیم که درسراسر کشور دهها هزار حافظ و قاری قرآن تربیت شده اند که بدنبال درک حقائق قرآن و عمل به آنها هستند ،

 آیا اینها جلوه های ظهور نیست؟

 نمـــاز جمـــعه ها، راهپیـــمایی ها، جهـــادها و شهــــادت ها، احیـــاء مهـــدیه ها و جمـــکران، اقـــــبال مردم به دعـــــای ندبــــه و... همه و همه نشان از یک خیزش عظیم و تحولی بی سابقه در تاریخ تشیع و همه جلوه هایی از ظهور صغری است.

ظهـــــور برنــــامه ای، شخصیـــــتی و حقــــوقی حضرت مهـــــــدی موعـــــود(عج) بوده و ظهــور جهانی و اصلی حضرت، ظهـــور شخصی و حقیـــقی ایشــان میباشد هر کس هر کاری میخواهد در دوران ظهور انجام دهد الان شروع کند چون وقتش فرا رسیده و زمینه اش از هر جهت آماده است.راوی : حجت الاسلام حسین نژاد

 

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی صاحب الزمان عج

[ یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:14 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
این مطلب گویی روایت حال امروز ماست .

این‌ها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است:

چه کسی می‌تواند این معادله را حل کند؟

 چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌درد؟ چه کسی می‌داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می‌کند؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای این سۆال‌ها و جواب‌ها قرار گرفته‌ایم؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس‌های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می‌کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می‌داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و د آنجا دفن گردیده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:

«نبرد تن و تانک؟» اصلاً چه کسی می‌داند تانک چیست؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی‌های تانک له می‌شود؟ آیا می‌توانید این مسئله را حل کنید؟

 

 

گلوله‌ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می‌شود و در مبادا به حلقومی اصابت کرده و آن را سوراخ کرده و گذر می‌کند، حالا معلوم کنید سر کجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می‌شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می‌ریزد؟

و کدام کدام... ؟ توانستید؟؟ اگر نمی‌توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:

هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می‌کند، مورد اصابت موشک قرار می‌دهد، اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تن می‌سوزد؟ کدام سر می‌پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟ چگونه باید آن‌ها را غسل داد؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می‌توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم. چگونه می‌توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟ کدام مسئله را حل می‌کنی؟ برای کدام امتحان درس می‌خوانی؟ به چه امید نفس می‌کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می‌کنی؟ از خیال، از کتاب، از لقب شامخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می‌گذارد؟

کدام اضطراب جانت را می‌خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟ دلت را به چه چیز بسته‌ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟ «صفایی ندارد ارسطو شدن، خوشا پر کشیدن، پرستو شدن»

آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده‌ای در همسایگی تو داغدار شده است؟ جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده‌اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟ هیچ می‌دانستی؟ حتماً نه! ...

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می‌خورد، به دنبال آب گشته‌ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطعه‌ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی‌خورد! اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی‌دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد...

صفایی ندارد ارسطو شدن            خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ ] [ 21:1 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
بر سینه داغ دوری مولا شمرده ام 

ننگم اگر برای نگاهش نمرده ام 

بر خاک برگ و گل ز فراقش ، دلم ولی 

در گیر خاک گشته ، بلی گول خورده ام 

اینک شما بیا ، نه ... همین حال ، بعد نه 

زانو ، بغل ، ببین که به کنجی فشرده ام 

از دور باز بوی تو آمد ، محرم است 

بر سینه داغ دوری مولا شمرده ام 

< سه شنبه 31 تیر نود و سه . دفتر مطالعات >

...

شاد باش به مناسبت عید فطر 

التماس دعا 

یاعلی 

...

ب . ن : اگر موزیک ویدئو "میکشیم" ، کاری از "دل صدا" با اجرا و خوانندگی خوب "حامد زمانی" رو ندیدید حتما دانلود کنید و ببینید . فکر کنم گفته راضی نیست از جایی به جز سایت رسمی اش دانلود بشه 

آدرس سایت رسمیش 

 

[ دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ ] [ 5:34 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
تا از مغازه خارج میشوم "مشتری بعد از من" با سرعت و شدت از داخل می پرد بیرون .

انگار که دنبال کسی بگردد چپ و راست را نگاه میکند و انگار که گم شده را پیدا کرده باشد به سرعت توی پیاده رو می دود و فریاد میزند : آهای سرباز ... 

سربازی را آنطرف تر میبینم انگار که چیزی نشنیده باشد می پیچید توی کوچه در حالی که "مشتری بعد از من" به دنبال او می دود و صدایش میزد . 

پیر مردی با مو های سپید و صورت و هیکلی لاغر و ریشی تراشیده که کناری نشسته انگار همه چیز را میداند . بدون آنکه مخاطبی خاص داشته باشد ولی طوری که اطرافیان بشنوند می گوید : همینه دیگه سربازا رو گشنه ول میکنن توی خیابون . معلومه که جنس بلند میکنن .

دخترکی که شاید به زحمت هجده سال داشته باشد نفسی صدا دار به داخل ریه هایش میکشد و هم زمان دست راستش را که به کیف بند نیست جلوی دهان سرخش میگیرد و نگاهش را از پیر مرد به همراهش میچرخاند .

دوستش در حالی که حواسش اصلا به او نیست سری تکان میدهد که انگار از نزدیک در جریان همه چیز بوده .

مردم را نگاه میکنم . از کسانی که در تیررس صدای پیرمرد مو سپید هستند ، چند نفری بر میگردند تا "مشتری بعد از من" که دنبال سرباز میدود را تماشا کنند .

یکی دو نفر بی تفاوت راه خود را ادامه میدهند . دو جوان هم برای گرفتن سرباز چند قدم بر میدارند اما باز می ایستند و تماشا میکنند . 

مغازه دار از مغازه بیرون می آید . رو به مسیر دویدن "مشتری بعد از من" میکند و بعد رو به من . صدایش درون دالان های پیاده روی مغزم میپیچد : چی شد ؟ بقیه ی پول "مشتری قبل از شما" رو تونست بش بده ؟ 

هنوز پوزخند بر لب پیر مرد و دست راست دخترک بر جلوی دهانش و چشمان دوستش روی عابری دیگر و نگاه عده ای بر مسیر مانده است . 

...................

برگرفته از اتفاقی واقعی 

 

 

.....

بعد نوشت : 

این روز ها سرم خیلی خلوت نیست .

کار هم میکنم اما بیشتر وقتم به قول دیگران صرف نامزد بازی میشود .

فردا را نمیدانم . اما حداقل امروز این کار برایم فرا تر از یک بازی است . 

 

...

به شدت التماس دعا دارم در این روز ها و شب ها ، غروب ها و سحر ها 

یاعلی 

م.محمد.م.م

[ دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۳ ] [ 19:50 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
[ دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳ ] [ 12:39 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
اون آقای خاکی خیلی نظرم رو به خودش جلب کرد

همونی که گاهی با زیر شلواری توی دفتر دیده میشه و وقتی میری توی اتاقی که توش کار میکنه ، بوی سیگار خفه ات میکنه . 

همونی که هر بار سر ناهار رفتم توی آشپزخونه ی دفتر دیدم یکی یا دو تا تخم مرغ داره آبپز میکنه 

همونی که بر عکس بعضی از بچه های دفتر که باید به زور علیک سلام رو از توی دهنشون بیرون بکشی  تنها جمله هایی که قراره به تو هدیه کنه رو با خوش رویی بهت میده 

همونی که نمیشناسیش اما قیافه اش آشناس و وقتی که توی آشپزخونه نشسته تا چاییش سرد بشه ، اونقدر غرق قیافه و هیکلش میشی و هی توی ذهنت با خودت کلنجار میری که یعنی این آقاهه داره به چی فکر میکنه ، که چاییت سرد میشه 

و وقتی به خودت میای که اون با ریش سفید ، داره از توی بچه خورده اجازه ی رفع زحمت میکنه . 

به بچه های دفتر میگم این آقا کیه چیکاره اس ؟ 

یکی میگنه نویسنده اس

میگم : آخ آخ . کرمم گرفت که بشینم چند تا مطلبش رو نقد کنم . 

بیشتر که میپرسم یکی دیگه میگه خیلی کارش درسته ، یه زمان بعضی ها بش میگفتن آوینی زمان . 

کپ میکنم و خجالت میکشم که چقد بچه پررو ام 

امروز نیومده دفتر . از بچه ها میپرسم نیومده ؟ 

میگن نه بعد چند روز رفته یه سر به خونه بزنه 

شبا تا صبح توی دفتر مینویسه و مطالعه میکنه و ... 

قاطی میکنم ... 

قاطی میکنم از دست خودم ...

...

بچه ها میگن نثر های زیبا و قویی داره . به قرآن هم مسلطه 

شاعر هم هست . 

به قول یکی از بچه ها میگن متن های جدی اش رو که میخونی خنده ات میگیره 

و میتونی با خیلی از مطالب طنزش گریه کنی 

اگر حال خوندن مطالب بلند رو ندارید حتما این لینک رو ببینید . 

http://www.iricap.com/magentry.asp?id=4534

از کسی که کلا خیلی بلند مطلب مینویسه دیدن داستانک های چند خطی و گاهی دو خطی و کم تر حتی خیلی عحیب و جالبه . اونم همچین داستانک های قشنگی 

همچنین این شعر رو ازش پیدا کردم و تا ته خوندم 

میگن طنزه 

اما از اونایی که میشه باش گریه کرد .

نعمت الله سعیدی : پدرم ، گنجی افسانه ای به ارث گذاشت 

نعمت‌الله سعیدی

کارگر بود کربلایی بود
بر سر کار خود خدایی ماند
تا که معمار شد پدر اما
همه عمر کربلایی ماند

خانه می‌ساخت کربلایی ما
درمی‌آورد نان از آجر و سنگ
کار او سر پناه سازی بود
خانه صلح یا سنگر جنگ

بود بنا ولی نظامی بود
کمچه و ماله بود شمشیرش
پس که شاقول می‌گرفت و تراز
یک سرمو خطا نشد تیرش

الغرض، رسمی نهاجا بود
پدر من امیر- بنا بود
کارگر یا امیر و سرلشکر
هر کجا هر که بود، آقا بود

سال‌ها خشت‌روی خشت گذشت
کار می‌کرد چون خلیل الله
کعبه نه… ولی مسجد
گاه می‌ساخت فی سبیل‌الله

سال‌ها خشت‌روی خشت گذاشت
با صفا و جفای مردم ساخت
معرفت داشت کربلایی ما
خانه اول برای مردم ساخت

سال‌ها خشت‌روی خشت گذاشت
خود او گر چه بود مستأجر
همه عمر زیر غرض نرفت
غیر از آن مرتبه که شد تاجر

کاسب البته که حبیب خداست
کاسب نان‌رسان که نان نبرد
موذی و موش محتکر نشود
نشود اژدها، ربا نخورد

این چنین کاسبی حبیب خداست
مثل آن سید ستوده صفات
بگذرم، یک اشاره بود و گذشت
بر جمال حبیب حق صلوات

کربلایی خلاصه در همه عمر
هر کجا تاق زد سریش! نزد
غیر از آن عقدنامه معروف
یک سند هم به نام خویش نزد

زیر آواز می‌زد و سر کار
روی الوارها عرق می‌ریخت
زحمت و کار اعتیادش بود
گچ و سیمان و زرورق می‌ریخت

نه بگویم زیاد زحمت کش
بلکه بر عکس، خوب و راحت بود
یا سر کار، یا ناهار و نماز…
غیر از اینها در استراحت بود

خوب می‌خورد، خوب می‌پوشید
کت و شلوار شیک می‌پوشید
با همه ساده، بی‌ریا، راحت
گر چه با هر کسی نمی‌جوشید

من خودم در خلال این همه سال
نشنیدم ز وی «خدا چه کنم؟»
پدری این چنین ز دستم رفت
رفت از دستم ای خدا چه کنم؟

چایی‌اش داغ شد تبش یخ بود
همسرش زن… نه، مرد مطبخ بود
شیر بیشه، غزال مسلخ بود
بگذرم، اشاره، سر نخ بود

ترش و شیرین و شور، غیر «قسم»
تو بگو سنگ… باب طبعش بود
جوری این مرد زندگی می‌کرد
که زمین و زمان به نفعش بود

تو بگو یک نمونه، این همه سال
نشنیدم ز وی «خدا چه کنم؟»
پدری این چنین ز دستم رفت
رفت از دستم ای خدا چه کنم؟

دل من کوچک است؟- شاهد هست
نکته‌ای در دلم ورم شده است
پدر، مو سفید بسیار است
رو سفیدی چقدر کم شده است

پدرم خوب خورد و گشت و گذشت
ما ترک، از خودش نداشت صغیر
گرچه می‌خورد نان کارگری
زندگی کرد چون سفیر کبیر

پدرم خوب خورد گشت و گذشت
سه رقم گنج هم به ارث گذاشت
فی‌المثل، در زمین یک متری
ده رقم میوه‌جات و سبزی کاشت

گنج اول دعا بخوان و نماز
گنج می‌خواهی از خدا بطلب
زندگی لحظه- لحظه‌اش گنج است
آب نه، تشنگی، حیا بطلب

پسرم! لقمه… پسته بخور
چشم و دل سیر، دست شسته بخور
سیب و انگور چشم بسته بخور
مرغ یا خربزه درسته بخور

گنج این است سنگک تازه
با کمی گوجه و خیار و پنیر
بچه آدم شو! هندوانه بخور!
از غم فقر هی منال… نمیر!

ترس از فقر بدترین مرض است
مرض ترس عادت بشری‌ست
چون خدا بوده، هست، خواهد بود
بی توکل چه جور جانوری‌ست؟

ترس از فقر اگر نبود بشر
عمر صد سال بیشتر می‌کرد
ناخن الخشک!خر خسیس نبود
عقل اگر داشت، چشم‌تر می‌کرد

پسرم! من که بوده‌ام بگذر
تو خودت باش، ای گل ارکید
بی‌خیال اگر که راحت بود
قورباغه ز غم نمی‌ترکید!

پسرم کار کن، نه فکر و خیال
بیل را چون تفنگ دست بگیر
کار یعنی جهاد… جوهر مرد
ها! حواست کجاست؟ یخ شد قبر

کار کار است، هر چه… عار که نیست
من نظامی… حکیم گنجه بزن!
این جهاد زنده است، حتی گچ
ها، حواست کجاست؟ پنجه بزن

گچ به قل- قل در آمده است، ببین!
قل هوالله… قل اعوذبرب
این جهان غلغله‌ست، گوش بده!
بچه… فعلأ «یه قل- دوقل» بطلب!

پسرم مانده تا بزرگ شوی
برو با آب و گل بزرگی کن
گنج یعنی خیال آسوده
سر بزرگی نه، دل بزرگی کن

روزی آخر بزرگ خواهی شد
قدر پنجاه سال… در یک دم
من و تو هر دو در سراشیبی
تو شدی مرد بچه؟… من مردم

ها! حواست کجاست؟ این قبر است
فبر من! قبر کربلایی تو
ها حواست کجاست؟ آقایم
نفسم سوخت از جدایی تو

تو بگو یک نمونه، این همه سال
نشنیدم ز تو «خدا چه کنم؟»
پس چرا هر چه می‌دوم امروز
نرسیدم به تو… خوا چه کنم؟

چه کنم؟ توی قبر بنشینم
توی این روزگار بی‌دردی؟
تا تو شاید از سرکار
باز تنگ غروب برگردی؟

ای فلک… ای همیشه سرگردان
آه ای بخت بد، کجا بروم؟
ای زمین… زیر و رو شوی تو بگو
از کنار لحد کجا بروم؟

بروم باز مشق بنویسم؟
که جماعت! مسیرتان اینجاست
«آذری» گفتنی و «جردن» تان
از صغیر و کبیرتان اینجاست

بروم کودکی بزرگ کنم؟
فوق آخر یکی مثال خودم؟
که سر آخر بیاورد اینجا
بگذارد مرا به حال خودم؟

منزل آخرم اگر اینجاست
راه خود را چرا زیاده کنم؟
روی دست خودم، خدا ذتاکی
مثل جنس خراب باد کنم؟

تا به کی ای خدا بلاتکلیف
از کنار پدر کجا دیگر؟
این دم و بازدم دگر چقدر؟
ها… برو ای نفس میا دیگر!

این همه مصر، این همه کنعان
زیر این پیرهن چه می‌خواهند؟
من که خیری ندیده‌ام از شعر
شعر از جان من چه می‌خواهد؟

شده‌ام مرغ آسمان خیال
بی‌خیال برام راحت نیست
من که مثل تو نیستم، آقا!
اسم این حال استراحت نیست

شده‌ام مرغ آسمان خیال
مرغ پر کنده‌ای که غرق شده
غرق پرواز، غرق عالم راز
غرق خورشید رعد و برق شده

ویس من از قرن چه می‌خواهد؟
شعر از جان من چه می‌خواهد؟
یک مصیبت، هزار حکمت ناب
مرده غیر از کفن چه می‌خواهد؟

کت و شلوار هر کسی تقواست
کفن مکه، کربلا… خوب است
چادر و مقنعه… بله بد نیست
یک نخود شرم یا حیا خوب است

زیر یک متر خاک صد عالم
خیل ارواح از کجا به کجا
برهوتی به طول و عرض فلک
باغ‌هایی به عرض و ارض و سما

یک مصیبت، ولی ز جان تو دور
یک عزا، حکمتش کرور- کرور
یک در بسته، این همه در باز
این همه دیدنی و یک دل کور

داغ گاهی تو را حواله دهند
کز کثافات استریل شوی
حکمت نار و نور می‌خواهی؟
کاش گاهی کمی ز گیل شوی

فکم افتاد، بس که حرف زدم
ای جماعت! مرا حلال کنید!
قبر تنگ است، مثل وقت شما
بشتابید… عشق و حال کنید!

خیر و خیرات، سیب، موز، هلو
از کنار پدرم کجا پدرم؟
قبرها از «کرج» رسید به «قم»
پس من در به در کجا بروم؟

خیر و خیرات، التماس کنان
مردم اینجا چقدر خوب شدند
به گمانم… خلاصه ترسیدند
که چنین راحت القلوب شدند

ای زمین زیر و رو شوی تو بگو
خاس کردی نذانم، با کم روا
چه بکم، کور بومه، کوره بچم
روشنی چاوکانم، با کم روا

از کنار لحد کجا بروم؟
آه آی بخت بد کجا بروم؟
برنمی‌گردد از سر این کار
پدرم تا ابد… کجا بروم؟

گنج اول همین قدر کافی‌ست
بروم… این فضا چه سنگین است
کج نشستند و راست می‌گویند!
«رسم دنیا» به قول‌شان این است

راستی… سنگ ساده رسم نبود؟
این لحدها چرا شده سیمان؟
قبرها را چرا «اپن» نکنیم
لحد ام‌دی‌اف… فلان- بهمان!

رسم پنیا به هم خورده
«بز افخش» چرا کلم خورده؟
هر کسی خاک از قلم خورده
غالبا حرص یا ورم خورده…

ای جماعت نیامدم! با شعر
پدرم را یک استعاره کنم
جنس این حرف‌ها نگفتنی است
به جنون می‌کشد… چه چاره کنم؟

پدرم خوب خورد و کشت و گذشت
گنجی افسانه‌ای به ارث گذاشت
حکمت و معرفت، ادب، عبرت
مال او یک ریال خمس نداشت

حکمت این روزها شده تریاک
گر چه تریاک‌ها پهن شده‌اند
هر چه بی‌معرفت شده ساقی
میکده‌ها اِهن- اِهن شده‌اند!

گنج دوم حکایتی دارد
چه بگویم بگویمت یا نه؟
حق بر انسان ولایتی دارد
چه بگویم بگویمت یا نه؟

بی‌رگ و مزه… مرغ آب زده
محتسب مست، گزمه خواب زده
آن چه در پرده مانده تنها حق!
جمعیت جن زده… حجاب زده

چه بگویم… بگویمت یا نه؟
مثل من داغ دیده‌ای لابد
کل ارض بهشت زهرا شد
کل یوم شنیده‌ای لابد

گنج دوم حکایتی دارد
حق بر انسان ولایتی دارد
نیست یک قطره آب بی‌صاحب
«پدر خاک» آیتی دارد

گل کن ای خاک سبزه‌زار بیار
چشمه و رود آبشار بیار
پدر خاک کیست، حدس بزن!
به مخ دل کمی فشار بیار

خاک! ای بر سرم نشسته بیا
سرمه چشم روزگار شویم
می‌وزد نفخه‌ای ز جانب یار
ناله‌ای زین کنم… سوار شویم

آسمان چیست… یک دهان حیرت
ای فلک تا به چند ولگردی
در کمال فروتنی، غیرت
چیست ای خاک جز جوانمردی

هاج و واج است این دهان فلک
چشم بر هم نمی‌زند شب و روز
قصه‌ام گریه‌های یک مشک است
ها نمی‌گویمت، منال، بسوزا

خاک یعنی تواضع ابدی
خوب در پاسخ هزار بدی
تو مگر خاک نیستی؟ تو بگو!
پیش مردم، بگو… بگو بلدی

امتحان پس بده نواده خاک
کیست کعبه‌نشین زاده خاک
در کجا آب خاک بر سر شد
کشته ماه شد فتاده خاک؟

خاک یعنی که خون لخته بگیر
چشمه و رود و آبشار بده
پستی و زشتی و زباله ببر
چمن و باغ و سبزه‌دار بده

این جوانمردی است، این خاک است
کوچه‌ای که همیشه یک طرفه‌ست
حاجی از مدخل «حرا» دیدی
از کجا ذتا کجا جهان عرفه‌ست؟

کوه و صحرا به دوش کیست بگو!
زلزله یک خروش کیست بگو!
لب و دریا و موج پی‌در پی
ساغر و نوش- نوش کیست بگو!

دادم جولان اسم او عرصات
تشنه خاک اوست آب حیات
هل عطا… ها! نمی‌گویم
تا نگویید دم به دم صلوات!

در پی بانگ جبرییل بگو
کیست آن اصل هر اصیل بگو
نیست او را ز ما سوا بدلی
نیست او را کسی بدیل بگو

کیست مرآت نور لم یزلی؟
کیست آن غیرت خفی و جلی؟
هل عطا… لافتی… بگو تو بگو!
تا نگفته‌نست جبرییل… علی

پدر خاک کیست؟ شیر خداست
بوتراب است، مرتضای علی‌ست
پدر بندگان حسین شهید
شاهدم؟ چاه و ذهای- های علی‌ست

عرش اعلا به زیر سایه او
او که دوش نبی‌ست پایه او
وحی ناطق … ولی ز کوفه مدام
می‌رود شام… آیه او

پسر خاک! ناخلف نشوی!
نخل باید شوی، علف نشوی!
وقت تنگ است، راه بی‌برگشت
بی‌ولای علی تلف نشوی!

کوفیان کوچه- کوچه شاد شدند
ابن مرجانه‌ها ستاد شدند
خاک بودند حزب باد شدند
این زنازاده‌ها زیاد شدند

معرفت گر چه کیمیاست هنوز
تربت یار تو تیاست هنوز!
پدر عشق کربلاست هنوز…
ای جماعت! خدا، خداست هنوز!

گنج دوم طنین یک اسم است
«کربلایی» دو واژه، کرب و بلا
پدرم خواب دیده بود شبی
آسمان… اسب… از کجا به کجا

اسب‌های بزرگ چشم درشت
همگی انتقام گیر حسین
پدرم دید… من شنیدم از او…
همگی در رکاب پیر خمین

پدرم رفت از این خراب شده
در دلم تازه انقلاب شده
گنج دوم «ولایت» است، همین
چه بگویم؟ دلم کباب شده

گنج سوم، صدای آب حیات
عشق باریده، مثل نقل و نبات
پسرم! راز این که: هیس! ادب!
بچه ساکت! مگر فقط صلوات

پدرم غیر ملک و مال و منال
سه رقم گنج هم به ارث گذاشت
حکمت و معرفت، ادب، عبرت
مال او یک ریال خمس نداشت

گر صدایی به بیستون بشکن
یا اگر موج سرنگون بشکن
از حبابی که کیسه دوخته‌ای
به هوا و هوس برون بشکن!

یک «من» ناتمام… یک «میم» است
لب به هم بسته این حیات عدم
تا بگوید: منم… عدم شده است
گنج سوم: سکوت از این که«منم»

چه کنم، توی گور بنشینم؟
توی این روزگار بی‌دردی
تا تو شاید دوباره تنگ غروب
از سر کار… خسته برگردی

ها! حواست کجاست ای دل سنگ؟
بچه! قبلا «فرز» نمی‌کردی!
بی‌خیال اگر که راحت بود
تو چنین عز و جز نمی‌کردی

پسرم! پاشو، دیر شد برگرد
چهلم شد، رسید تنگ غروب
گنج سوم همین که چشم بپوش
مثل ما مرده‌ها ز هر بد و خوب

غیر منقول نیست، منقول است:
غیر حق هر که هست خواهد مرد
هر کسی از غم و غنیمت‌ها
یک کفن بیشتر نخواهد برد

غم دنیا اگر فشار آورد
دو- سه تا استکان بزن، بشکن!
نان امروز را اگر داری
شعر «جیران» بخوان! بزن، بشکن!

بچه! احمق نشو، منم پدرت
او تا که کار کرد سالم بود
او که حتی جنازه‌اش عبرت
شام آخر به مرگ عالم بود

پسر عادت مکن به مرگ پدر
این که این جمله خلق می‌میرند
این که به هر که هر چه مال دهند
مو به مو، ذره- ذره می‌گیرند

جان من، مال من، خود خود من
مرگ تنها برای مردم نیست
پسر عادت مکن به مرگ پدر
پدر توست این… تو هم نیست

مرگ حق است،زندگی هم حق
نشوی قلب مرده، حق نشناس
زندگی کن پسر… نه بی‌پدری
مرگ درس است و این حیات کلاس

خیر و خیرات می‌کنی؟ خوب است
نه برای پدر… برای خودت
مرگ این است بچه! گوش بده!
من به جای خودم، تو جای خودت

پاشو یک استکان بزن به زمین!
تلخی‌اش را حساب کن ، بچه!
استکان… استکان…. برو بالا
خانه‌ات را خراب کن، بچه!

مرگ این است، وقت جان کندن
مو به مو، ذره ذره… یک باره
پسر عادت مکن به مرگ پدر!
مکن عادت به مرگ بیچاره!

پسرم، پاشو، دیر شد، برگرد!
چهلم شد، رسید تنگ غروب
برنمی‌گردم از سر این کار
مرگ حق است، پاشو بچه خوب

گاه گاهی ز قبر یادی کن!
خیر و خیرات کن، عبادت کن
جای من… جای من! به سوی حرم
صحن عباس را زیارت کن!

توبه کن صبح زود، تنگ غروب
مرگ را گنج کن، به گوش بکوب!
گنج سوم همین که چشم بپوش
مثل مرده‌ها ز هر بد و خوب

پسرم! پاشو دیر شد برگرد
من که مهمان خانه‌ای سردم…
چهلم شد، مراز یاد مبر
توبه کن! من که برنمی‌گردم

یا شفیع نفوس در عرصات
به ابی انت یا شهید فرات!
پدرم را ببخش، ما را هم
پدرم رفت، فاتحه… صلوات!

پدرم رفت… یا امام زمان!
آمد از راه نیمه شعبان
می‌شود روسیاهی‌ام چاره
با ظهور تو… ای مه تابان!

روسیاهم… ولی به عشق تو بود
که سیاه پدر در آوردم
جای پیراهن سیاه عزا
به هوای تو پر درآوردم
یا امام زمان! نمی‌دانم
جز ولای شما چه می‌خواهم
نگران زمین… نه… فکر توام
آسمان امن نیست… از آهم

یا امام زمان تو می‌دانی
گریه‌ام گریه یتیمی نیست
با غم توست در دلم عهدی
عهد اگر بستنی‌ست… کیمی نیست
وای آقا! گذشته از شوخی
گر چه کارم شده‌ست واویلا
دل من آب شد… فدای سرت
نگران غم توام آقا!

نگرانم دلم کباب شود
نگرانم خانه‌اش خراب شود
نگرانم تبم به شب نرسد
یا نمانم که آفتاب شود

قطب عالم! عزیز مصر وجود!
گل نرگس! به حق یاس کبود!
سوختم… سوختم، نگو فردا!
جان زهرا… بگو به زودی زود

سرورم! صاحب اختیار تویی
بدهی هر چه هست، یا ندهی
بنده اما بعید می‌دانم
عیدی یک یتیم راندهی

عیدی‌ام هر چه هست ممنونم
من گدای دو عالمم آقا!
باغ فردوس و گنج جای خودش
خوب می‌فهمم…آدمم آقا!

عیدی‌ام فقر و دوزخ‌ست اگر
حاضرم من… اگر خودت بدهی
تا دم بیاوری آن را …
یا که از پشت در خودت بدهی

روی ماهت… شمیم عطر خودت
با صدای خود خودت آقا!
دوزخی بدتر از جدایی تو؟
فقر این‌ جور…؟ وای، وای خدا!

وای از این همه جدایی تو
وای، یا حسرتا دریغا… وای
وای بر من، اگر نیایی وای
تا به کی وای؟ تا کجاها وای؟

 
منبع: مجله مهرنو
 
 
...
ب.ن : این را هم خواندم تا آخر . خودم هم باور نمیکنم که من ... بله من همه این را خوانده باشم ... حال داد .
http://www.iricap.com/magentry.asp?id=1570
[ سه شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 16:17 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
قصد نوشتن نداشتم حالا حالا ها

اما یه عکس خوب دیدم ...

...

التماس دعا

 

[ سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 22:32 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]

سلام بر دوستان

1. فکر میکنم چند برابر مقداری که از اول زندگی ام تا آخر مهر نود و دو مطالعه کردم ، توی این مدت برای کنکور ارشد مدیریت رسانه مطالعه کردم .

البته نه این که خیلی خونده باشم . قبلا هیچی نمیخوندم . البته نمیتونم بگم که از دست خودم خیلی عصبانیم که کم خوندم . برعکس . البنه نه که خیلی با خودم حال کرده باشم . نه اصلا ، اما خوب فکر میکنم برای شروع خوب بود . دوستانی بودند که خیلی بهتر از من درس میخوندند و من هر چقدر تلاش کردم ( البته بعضی روز ها ) به چند ساعتیه رکوردشون هم نرسیدم . اما برای من که کم میخوندم همیشه رکورد 10 ساعت که یک بار و 9 ساعت که سه بار تکرار شد ، نه راضی کننده ، اما امیدوار کننده بود .

در کل 578 ساعت و نیم در 116 روز مطالعه کردم که متوسط میشه روزی 4 ساعت و پنجاه و نه دقیقه و کلا حدود 5500 صفحه که میشه متوسط هر 9.404 صفحه در یک ساعت

 

2. شاید برخی دوستان بپرسند که پس ادبیات چی شد ؟ مگه نمیخواستی ادبیات بخونی ؟

باید عرض کنم که اول قرار بود اما نشد . دلایلش شاید این ها باشه . اولا اون چیزی که مد نظر من بود ادبیات معاصر در بخش داستانی بود که متاسفانه در این همه دانشگاه کشور تا اونجایی که من مطلع شدم اصلا رشته ادبیات داستانی نداریم . دلیل بعدی اش ترس از ملالغتی شدن و مطالعه این سبکی بود.

تا 25 مهر هنوز تصمیم داشتم که ادبیات بخونم اما اونقدر دو دل بودم که حتی یک کلمه هم نخونده بودم . ارومیه توی خوابگاه  یک شب دوست عزیزم حاج حسین زینلیان بروجنی گفت که فلانی تو اصلا نمیخونی و من نگرانم . و من هم در حالی که جلوی تلوزیون لم داده بودم به سختی سرم رو به سمتش چرخوندم و با صدایی از ته گلوم حرفش رو تایید کردم . همون شد که نشستیم و دوباره جدول همه ی رشته های ارشد رو از اول تا آخر نگاه کردیم و به بیست تا رشته رسیدیم . از بین اونها بازم نگاه کردیم و به پنج رشته رسیدیم .

واقعیتش رو بخواید من بدون این که چیزی از مدیریت رسانه بدونم ازش بدم میومد . دلیلشم این بود که اولا دیده بودم بچه مذهبی ها با چش بسته و بدون این که بدونن چیه همه اشون ریختن ( این فعل دقیق استفاده شده ) مدیریت رسانه بخونن و اکثرا هم موفق نیستن و دوما کلا وقتی میبینم یه عده اینطوری میرن سمت یه چیز نسبت بهش نظر منفی میشه .

اما زینلیان گفت فلانی من تورو میشناسم و میدونم که از مدیریت رسانه خوشت میاد . و منم با کج کردن گردن و لب و کوچک کردن یک چشم نظرم رو ابراز کردم .

اما به هر حال همان شد که مدیریت رسانه وارد لیست نهایی 5 تایی رشته ها شد . اون لیست این رشته ها بودن اگر درست به یادم مونده باشه : فلسفه . ادبیات . ام بی ای . مدیریت رسانه و یکی دیگه که الان یادم نیست . اجازه بدید این قسمت ماجرا رو که چطور بین اینها مدیریت رسانه انتخاب شد عرض نکنم ...

اما به هر حال شد آن چه شد و در این جا به شدت از دوست بزرگوارم حاج حسین زینلیان بروجنی تشکر میکنم و عرض میکنم که این به اون در که گفتی صبر کن نزدیک عید ( همان عید تاریخی ) لپتاپ ارزون میشه و ...

 

3. در این کنکور چند تا چیز رو که تاحالا تجربه نکرده بودم ، تجربه کردم . چیز هایی که گاهی نمیفهمیدمشون ( تاحالا چنین فعلی ندیده بودم ) و چیز هایی که آرزو داشتم که بتونم و خدارو شکر توانستم

یکی از چیزایی که نمیفهمیدم استرسی بود که برخی دوستان قبل از امتحاناتشون داشتن . خوب تجربه شد و اصلا پیشنهاد نمیکم که دوستان تجربه کنن .

اما دو چیز بود که همیشه آرزو داشتم تجربه کنم و خیلی لذت بخش بود . گاهی میدیدم که دوستان بعد از کنکور یا بعد از دوره امتحانات ترم میگفتن آخیش راحت شدیم . من این راحت شدن رو دوست داشتم تجربه کنم . که تجربه کردم و خیلی خوب بود و توصیه میشه .

یکی دیگه این بود که وقتی از جلسه امتحان یا کنکور بیرون میام و بقیه میپرسن که چطور بود ؟ چیزی برای گفتن داشته باشم . خدا رو شکر این تجربه شیرین رو هم کسب کردم که پیشنهاد میکنم دوستانی که تجربه نکردن حتما تجربه کنن . شیرینی این تجربه وقتی بیشتر شد که دیدم باقی دوستانی هم که همین کنکور رو دادن تا هفتاد درصد با نظر من هم نظر بودن . که مثلا این درس سخت بود و اون آسون ...

4. این که برای ادامه تحصیل چرا مکانیک رو ( رشته لیسانسم ) ادامه ندادم دلایل زیادی داره . اونقدر زیاد که احتمالا در شمارششون ممکنه برخی از قلم بیوفته . اما دلیل اصلیش این بود که فهمیدم کسایی که یه رشته رو به عنوان رشته ارشد و دکتری انتخاب میکنن باید بخشی از زندگی شون رو در اون موضوع قرار بدن . بخشی حداقل سی در صدی . خوب من دوست نداشتم که سی در صد باقی عمرم رو به مکانیک اختصاص بدم . البته این یه حس شخصیه و من افتخار میکنم که دوستان نزدیکم دارن ارشد مکانیک و هوافضا و ... میخونن و امیدوارم که دکتری رو هم به همین خوبی ادامه بدن . اما برای خودم مکانیک رو انتخاب نکردم .

دلیل مهم بعدی اینه که دوست دارم چیز هایی که برام مهمه رو مطالعه کنم . واقعا این که فلان گشتاور پیچ رو میشکونه یا عمر مفید فلان چرخ دنده اینقدره یا این ترک با این سرعت رشد میکنه یا این فشار موجب شکستن فلان منبع میشه یا فلان پمپ نمیتونه آب رو با فلان دما و فشار پمپ کنه و... برام مهم نبود و من رو به خودش جذب نمیکرد . در حالی که اینها میتونه برای خیلی از افراد لذت بخش باشه ، برای من نبود .

5. شاید باور نکنید اما چندی بعد از شروع مطالعه ارتباطات و مدیریت برای مدیریت رسانه و همچنین روش تحقیق احساس میکردم که دوباره متولد شدم . حس خیلی خوبی بود و هست . حس باز شدن در قفس . حس این که بعد از باز کردن وزنه هایی از پاهات بدوی . حس آرامش داشتن و این که دیگه ناراحت نباشی که مجبوری چیزی رو بخونی که ازش بدت میاد . البته میدونم که حتما در ادامه موضوعاتی هست که مجبور باشم بخونم اما جدا این کجا و آن کجا ...

این که دوستانی که مهندسی میخونن میان انسانی برای ارشد رو اصلا پیشنهاد نمیکنم . این صرفا به روحیات خود افراد مربوطه . اگر کسی واقعا حس میکنه که باید انسانی بخونه ، خوب بخونه اما دقت کنید که دین و انقلاب و ایران همون قدر که به افرادی که انسانی خوندن نیاز داره به مهندس های انقلابی و روشن تکرار میکنم روشن نیاز داره . مثل احمدی روشن . و هیچ کودوم بر دیگری تفضل نداره . اگر شما میتونید یک مهندس عالی بشید و بیاید یک مثلا اقتصاد دان متوسط بشید به انقلاب و کشور و دین و خودتون و ملت خیانت کردید . و البته برعکسش هم صادقه . این حرف ، حرف خودم نیست . این رو در مشاوره ی تقریبا اتفاقی و لذت بخش و روشن کننده ای که با دکتر کوشکی داشتم ایشون گفتن . این مشکل بیشتر گریبان دوستان مذهبی که درد دین و انقلاب و کشور و ملت و... رو دارن میگیره . جو انسانی زدگی .

این رو من میگم که پارسال مهندسی صنایع شرکت کردم و اونجا بود که دیگه بهم ثابت شد که هیچ علاقه ای به ادامه رشته های مهندسی ندارم . و البته نمیتونم توی این رشته ها بهترین باشم . بله . خطاب به دوستان انقلابی خودم عرض میکنم که دین بهترین ها رو میخواد . پس برین چیزی رو یاد بگیرید که میدونید میتونید توش  بهترین باشید و بهترین کمک رو به مردم بکنید . مثل شهریاری . مثل مطهری . مثل بهشتی . مثل رضایی نژاد . مثل آوینی . مثل همت و باکری و باقری و ... .

6. فکر میکنم خیلی طولانی شد این مطلب . نمیتونم بگم من تلاشم رو کردم . چون میدونم که خیلی خیلی بیشتر از این ها میشد و من خیلی روز ها رو فقط یک ساعت خوندم و برخی روز های رو هیچی در حالی که کاری نداشتم و وقت رو به تلوزیون هدیه میکردم و اون هم قالبا چیزی به من هدیه نمیکرد . اما خوب اینطور هم نبود که دست روی دست بزارم  و هیچ کاری نکنم . حالا که کنکور رو دادم امیدوارم . امیدوار به دعای دوستان و الطاف الهی . والسلام

التماس دعا

یاعلی

م.محمد.م.م

 

 

[ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 1:46 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]

لطفا بروید با خر ها توافق کنید

البته بلانسب شما

اما چه کنیم که امسال باغ هایمان باقالی داده اند

ژنو یک ، ژنو دو ، سه ، چهاررررررررررررررررررررررررررررر آرام الاغ

باقالی ها ریختند

نه با تو نبودم ظریف جان ، تو بخند

من فدای تو ، به جای همه گلها ، تو بخند


...

ب ن 1 :لطفا اگر وقت دارید حتما این پست را هم بخوانید

یواش بخوانید ، بلند عمل کنید


...

ب ن 2 : به احترام این پست برادر یاری ادامه ی این مطلب حذف شد

 

التماس دعا

[ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 19:25 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
سلام بر دوستان

لینک زیر و دانلود فایلی که قرار دادن رو به شما پیشنهاد میکنم

التماس دعا

یاعلی

 

http://www.borhan.ir/NSite/FullStory/News/?Id=6213

[ دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ ] [ 18:49 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
یه شعر خووب از آقای برقعی خوندم. براتون میذارم:

نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت هرجا سر

قسم به معنی "لا یمکن الفرار از عشق"

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن

به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه مبادا کفن مبادا سر

همان سری که یحب الجمال محوش بود

جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس "اجننی" گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را به پارهء تن گفت:

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا بحال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت لحظهء آخر به پای مولا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

سری که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

امام غرق به خون بود و زیر لب می گفت:

به پیشگاه تو آورده ام خدایا سر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک الف لام میم طا ها سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازهء اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر 

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد ، حتی سر

نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او

ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر

 -جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیافتاده است از پا سر

صدای آیهء کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد ، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

چقدر زخم که با یک نسیم وا می شد

نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت

به چوب، چوبهء محمل نه با زبان با سر


دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر.

[ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ ] [ 2:5 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]

زنده ها و من 4

خواب ، موجب پشیمانی

هر روز میرم توی بغل دشمنم و ... . نمیدونم . یه حس خاصی داره . یه جور ... چطوری بگم . هم حال میده و هم واقعا کاری از دستم بر نمیاد . جدا واقعا اساسا انصافا خیلی قویه . البته گاهی با یکمی مقاومت میتونم نرم سمتش ، اما خسته که میشم مقاومت از یادم میره . گرده ام که یکمی درد میگیره دشمن مشمن دیگه حالیم نیست . چشام که سنگین میشه ، وای نمیدونی ... البته منم بش نیاز دارم و این نیاز باعث میشه گاهی وقت ها نتونم بهش به چشم دشمن نگاه کنم . اما ... اما اون واقعا یه دشمنه . یه دشمن ، یه دشمن خونی . یه دشمن خطر ناک . خداییش تو بگو ، اگه یکی آینده ات رو نابود کنه دشمنت نیست ؟ اصلا آینده چیه ؟ اگه الان وضعت داغون باشه ( البته انشالله که نباشه ) اگه از روزگار نالون باشی ، اگه اوضاعت قمر در عقرب باشه ، نتونی در مورد آینده ات هیچی رو پیشبینی کنی ، اگه الان وقت ازدواجت باشه و لنگ در هوا باشی ، اگه دنبال کار باشی و گیرت نیاد ، جیبات خالی باشه و آه در بساط نداشته باشی ، خلاصه بزار راحتت کنم ، به قول آقای همساده "له له" باشی ، مسبب اش دشمنت نیست ؟ خداییش اگه با یه نیگا به دور و بریا و دوست و آشناهات ببینی صدی نودتاشون رو هم همون به خاک سیاه نشونده ... بابا بی خیال . چی دارم میگم . از قدیم گفتن از ماست که بر ماست . اگه واقعا باور داشتم به این که دشمنمه ، اگه به مسیرم ایمان داشتم ، اگه مقاومت میکردم و تا خسته میشدم ، تا یکمی کمرم ، گرده ام ، درد میگرفت زودی نمیپریدم توی بغلش ، اگه چشام که سنگین میشد میدویدم توی آشپزخونه و آبی به سر روم میزدم ، تا حالا بارمو بسته بودم و داشتم برا دکترا میخوندم . خداییش فقط آدمای ... بی خیال بازم دارم فرافکنی میکنم .

هر روز میرم توی بغل دشمنم و راستشو بگم لبخند هم روی لبمه . وقتی میرم توی بغلش اونقدر حال میده و همه ی دردهام یادم میره و خستگیای یه نصف روز پر از تلاش و مقاومت ،مقاوت یکمی هم دردناک ، از تنم در میره که اصلا حالیم نیست توی بغل کی رفتم . لبخند میزنم و چشمامو میبندم و غرق در خوشی میشم . انگار دیگه همه ی مشکلاتم حل شده و فردا همه چیز آرومه و من واقعا خوشحال خواهم بود . اما ... اما واقعیت یه چیز دیگه است . واقعیت اینه که اگه من میتونستم بر دشمنم غلبه کنم دنیا و آخرتم رو ساخته بودم . واقعیت اینه که نمیشه هم تلاش کرد هم توی رختخواب گرم و نرم خوابید . واقعیت اینه که هر چی میکشم از این خواب زیاده . آره باید بپذیرم . همه ی این بد بختیام از همین رختخوابه  که دشمن خونیمه . دشمن خطرناکی که حالا در آستانه ی کنکور ارشد ، همونطور که امروزم رو خراب کرده ، میخواد آینده ام رو هم خراب کنه . همین خوابه که همه ی دور بریا و دوست و آشنا هام رو - صدی نود البته - به خاک سیاه نشونده . اگه به جای خواب دنبال یه لقمه نون بودم ، اگه تلاش میکردم و به فکر آینده بودم ، اگه به جای رفتن توی بغل رختخواب درسام رو خوب خونده بودم ، الان داشتم برای دکترا میخوندم . ای بابا ... "اگه" رو کاشتن جاش هیچی سبز نشد . از امروز میخوام با درد کمر کنار بیام ، اما هم آغوش این عروس هزار داماد نباشم . میخوام جدا واقعا اساسا انصافا باور کنم که دشمنمه .

به مناسبت توافق ژنو

تقدیم به دکتر ظریف با آرزوی تداوم لبخند های زیبایش

.....

ب ن : شاید برخی دوستان گله کنند که چرا نیستی

باید عرض کنم که درگیر ارشدم

شاید همون دوستان بازم گله کنن که پس این پست نوشتنت چیه

باید عرض کنم که اولا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم . سوژه داغ بود و ایده جالب . ترسیدم بپره .

و دوما بورو بچه بشین فکر نون باش هی گله گله . گله آبه و خاک و ازش آرد در نمیاد ول کن درس دارم ، عجب آدمیه ها . به بچه رو میدی هی گله میکنه . عجبا .

.....

ب ن 2 : یه ایده ی جالب برای همون سوژه یعنی دکتر ظریف به ذهنم رسید اما دیگه وقت و حال پرداختنش رو ندارم . تقدیم به دوستان وقت دار و ظریف الطبع جهت شوخی :

اندر بیانات شیخ ما ظریف الممالک در میانه ی میدان ژنو خطاب به دشمن ( همان رختخواب منظور نظر است )  ، به قلم شیوای حکیم مولانا :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
گفتی بناز : بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که "بیش مرنجانم" ، آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست


( شعر از مولانا ، با کمی تلخیص مغرضانه )

 

 

التماس دعا

یاعلی

م.محمد.م.م

[ یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 8:41 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
سلام علیکم

دوستان محتاج دعای خیر شما هستم

حتما بنده را در این ایام و در این مدت دعا بفرمایید .

یاعلی

 

[ جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 0:40 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]

خوشحال نیستم چون که نمیخوام دبیر جامعه اسلامی باشم اما هنوز هستم و اصلا هم نتونستم توی این مدت دبیر خوبی باشم 

دعا بفرمایید که این هفته بتونم جلسه ای تشکیل بدم و شورا قبول کنه که دبیر جدید انتخاب کنه   

خوشحال نیستم چون که هر روز همه از من میپرسن فلانی اینجا چی کار میکنی ؟ تموم نشدی ؟ چی میخوای از جون این دانشگاه 

بنده اگر ارشد ارومیه هم قبول بشم پامو اینجا نمیزارم 

و خوشحال نیستم که میبینم همه دوستام ارشد قبول شدن و فقط من موندم 

یکی از دوستان خیلی نزدیکم اینجا دکتری قبول شده و دو ماه دیگه هم دخترش به دنیا میاد و من هنوز اینجا اندر خم  همان کوچه ام 

خوشحال نیستم چون بنده خوبی نیستم برای خدا و هر روز بد تر و بد تر میشه اوضاعم 

خوشحال نیستم چون که در حالی که .... ، من باید با این مسئولین زبون نفهم سر و کله بزنم

خوشحال نیستم چون مسئولین فرهنگی کار ها رو خراب میکنن و نمیزارن مثل آدم کارمون رو بکنیم

دعا بفرمایید 

دعا بفرمایید که از این اوضاع خلاص بشیم 

بد گره افتاده توی کار ها ... 

....

ب ن : الهی العفو 

ب ن : انگار همین دو سال پیش بود که با مش اسماعیل و مصطفی و علی توت میخوردیم . اونا هفت و هشت ترمه تموم کردن . انگار همین دو سال پیش بود که من کارشناسی میخوندم و مش اسماعیل کارشناسی . انگار همین چند هفته پیش بود که با وجود این که من هنوز کارشناسی ام ، مش اسماعیل دکتری قبول شد ارومیه ...

آرزوی موفقیت دارم برای مش اسماعیل و التماس دعا برای خودم ...

[ شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ ] [ 0:43 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

برایم کمی مشکل است که به عنوان جزء کوچکی از واحد ایده پردازی مجموعه نوشت افزار ایرانی اسلامی ‏از کار بگویم و در عین حال سیاست های راهبردی آینده ی این کار بزرگ و پر خیر و برکت را لو ندهم . لذا بهتر میبینم که این نوشتار خرد را به درد دل برادری کوچک برای خواهران و برادران بزرگتر سپری کنم . به عنوان حلقه ای از کار تولید دفاتر ایرانی اسلامی که وارد مجموعه شدم و وظیفه ام ایده پردازی برای دفاتر شد دنیایی از طرح ها و رنگ ها و داستان ها و انسان ها و شخصیت های واقعی و ساختگی و شهر ها و منظره ها در پیش دیدگانم به رژه در آمد . شب اول نتوانستم بخوابم چون کاراکتر هایی که در حال ساختنشان بودم خواب را بر من حرام کرده بودند . تمام وجودم شوق و امید بود برای انجام کاری عظیم . دنیایی ساختم با دیوار های زیبا و دل نشین . دنیایی که حتی دیوار هایش هم نمیتوانست عمق نگاه پر محبت برادران مومن به یکدیگر را سد کند . البته امروز هم که این سطور را مینویسم دنیایی زیبا و با شکوه در ذهن ساخته ام اما با این تفاوت که دنیای قبلی ام بر روی زمینی صاف بنا شده بود و دنیایی که امروز در ذهن می پرورم بر روی ویرانه های دنیای پیشین . اولین آجر بنا های با صفای دنیای شیرین ایده های دفاتر تحریر را این جمله ی یک کلمه ای بر سرم نشاند : نمیشود . یک روزی طول کشید تا بتوانم بفهمم که نمیشود . این که نمیتوانم بگویم که کاراکتر متناسب با روح مخاطبم باید کشیده شود . ستون خیالم ترک خورد وقتی که دیدم نیمی از ایراد های طرح ها را نمیشود رفع کرد . و پایبست بنا را اشک هایم سست کرد وقتی که پای کارتونی غربی دیدم تمام چیزهایی که هم زمان کاراکتر انیمیشن حس میکند در صورتش پیداست . اما زمانی بنای خیالات خامم بر سرم ویران شد که دوستی با لبخند به من گفت : فلانی فکر کردی اینجا والت دیزنی است ؟

راه را ادامه دادم بی خیال ‏و فکر نمیکردم که دنیای کودکانه ام دوباره پا بگیرد اما گرفت . دنیایی زیباتر و امیدبخش تر از پیشین وجودم را فرا گرفت زمانی که در خبرگزاری فارس تیزر کارتون آتو را دیدم . کارتونی که در کرمان توسط گروهی از بچه مسجدی ها که حالا برای خود شرکت انیمیشن سازی باز کرده اند ساخته شده است .بچه هایی که دست خالی کاری کرده اند کارستان . بچه هایی که میخواهند ثابت کنند که ایرانی هم میتواند . بچه هایی که نشان داده اند ترس از دست به قلم شدن ‏ ترس از ساختن ‏ ترس از خلق کردن ‏ ترس از بزرگ شدن ‏ ترس از غربی ها خیالی بیش نیست . بچه هایی که ثابت کردند که درست است ما والت دیزنی و پیکسار و ... نیستیم اما بچه بسیجی که هستیم ... .

[ یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 14:11 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
توی کلوپ یه مطلب خیلی قشنگ دیدم 

دوست داشتم شما هم ببینید . 

التماس دعا 

...



کاندیدا رأی آورد!
تابلو، نقاش را ثروتمند کرد!
شعر شاعر، به چند زبان ترجمه شد!
کارگردان، جایزه ها را درو کرد!

و هنوز ...
سر همان چهار راه
واکس می زند

کودکی که همیشه بهترین "سوژه" است...!!!

[ دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 17:19 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
بابت تاخیر شرمنده

بروی ادامه مطلب کلیک کنید و در صفحه جدید روز ورود را وارد بفرمایید

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 19:11 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]




و یک مطلب شنیدنی از زبان ولی امرمان 

انشالله که دینمان را بهتر بفهمیم 

ممکنه ظاهر زننده ای داشته باشه 


...

در این شبها ما رو از دعای خیرتون بی بهره نزارید 

التماس دعا

یاعلی

م.محمد.م.م

[ چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 3:7 ] [ م.محمد.م.م ] [ ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آنان را که از مرگ می ترسند ، از کربلا می رانند
"شهید سید مرتضی آوینی"
................................
ای دریده پوستین یوسفان
گرگ برخیزی از این خواب گران
................................
در هویزه به سبک زمان جنگ روی تکه چوب های کنار هم چیده شده ای که حکم تابلو را داشتند نوشته شده بود :
" اگر شهید نشوید ، می میرید "
................................
مرا جام دل از اين ياد ، خون است
عروس وصل را داماد ، خون است
لب شيرين دهد بر كوهكن ، پند
كه مزد تيشه ي فرهاد ، خون است
(علامه سيد اسماعيل بلخي )
................................
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که "بیش مرنجانم" آرزوست

آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
(مولانا)

................................
اي معني انتظار يك لحظه بايست

ديوانه شدن بخاطرت كافي نيست

يك لحظه بايست، يك جمله بگو

تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست؟
...............................
خدایا !

به آنان که در خیام تو ، خیال خام خیانت می پزند ، خفت و خواری هر دو جهان را بچشان.
( سید مهدی شجاعی )
................................
نشاید مرغ بیماری که دور افتد ز دلداری
عیادت بایدش آری گلی خوش بو و می آسا
(خودم)
................................
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن
................................
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
................................

"اهل حقیقت مقیمان کوی میخانه اند و
شعر جرعه ایست
از آن شراب روحانی که
بر دل خاک افکنده اند"
(سید شهیدان اهل قلم)
................................
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
(مرحوم قیصر امین پور)

................................

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود

آی....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود !!!!

(مرحوم قیصر امین پور)

................................

تو كه نوشم نه اي نيشم چرايي؟
تو كه يارم نه اي پيشم چرايي؟
تو كه مرهم نه اي زخم دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي؟
................................

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد
( مرحوم قیصر امین پور )
................................

چون است حال بستان
ای باد نو بهاری
کز بلبلان برآمد
فریاد بی قراری
گل نسبتی ندارد
با روی دل فریبت
تو در میان گل ها
چون گل میان خاری
ای گنج نوش دارو
بر خستگان گذر کن
مرهم به دست و مارا
مجروح میگذاری
عمری دگر بباید
بعد از وفات مارا
کین عمر طی نمودیم
اندر امیدواری
( سعدی )
................................
لینک دوستان
امکانات وب