X
تبلیغات
من از آن روز که در بند تو ام ، آزادم






























من از آن روز که در بند تو ام ، آزادم

امیری حسین و نعم الامیر

قصد نوشتن نداشتم حالا حالا ها

اما یه عکس خوب دیدم ...

...

التماس دعا

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 22:32 توسط م.محمد.م.م |

سلام بر دوستان

1. فکر میکنم چند برابر مقداری که از اول زندگی ام تا آخر مهر نود و دو مطالعه کردم ، توی این مدت برای کنکور ارشد مدیریت رسانه مطالعه کردم .

البته نه این که خیلی خونده باشم . قبلا هیچی نمیخوندم . البته نمیتونم بگم که از دست خودم خیلی عصبانیم که کم خوندم . برعکس . البنه نه که خیلی با خودم حال کرده باشم . نه اصلا ، اما خوب فکر میکنم برای شروع خوب بود . دوستانی بودند که خیلی بهتر از من درس میخوندند و من هر چقدر تلاش کردم ( البته بعضی روز ها ) به چند ساعتیه رکوردشون هم نرسیدم . اما برای من که کم میخوندم همیشه رکورد 10 ساعت که یک بار و 9 ساعت که سه بار تکرار شد ، نه راضی کننده ، اما امیدوار کننده بود .

در کل 578 ساعت و نیم در 116 روز مطالعه کردم که متوسط میشه روزی 4 ساعت و پنجاه و نه دقیقه و کلا حدود 5500 صفحه که میشه متوسط هر 9.404 صفحه در یک ساعت

 

2. شاید برخی دوستان بپرسند که پس ادبیات چی شد ؟ مگه نمیخواستی ادبیات بخونی ؟

باید عرض کنم که اول قرار بود اما نشد . دلایلش شاید این ها باشه . اولا اون چیزی که مد نظر من بود ادبیات معاصر در بخش داستانی بود که متاسفانه در این همه دانشگاه کشور تا اونجایی که من مطلع شدم اصلا رشته ادبیات داستانی نداریم . دلیل بعدی اش ترس از ملالغتی شدن و مطالعه این سبکی بود.

تا 25 مهر هنوز تصمیم داشتم که ادبیات بخونم اما اونقدر دو دل بودم که حتی یک کلمه هم نخونده بودم . ارومیه توی خوابگاه  یک شب دوست عزیزم حاج حسین زینلیان بروجنی گفت که فلانی تو اصلا نمیخونی و من نگرانم . و من هم در حالی که جلوی تلوزیون لم داده بودم به سختی سرم رو به سمتش چرخوندم و با صدایی از ته گلوم حرفش رو تایید کردم . همون شد که نشستیم و دوباره جدول همه ی رشته های ارشد رو از اول تا آخر نگاه کردیم و به بیست تا رشته رسیدیم . از بین اونها بازم نگاه کردیم و به پنج رشته رسیدیم .

واقعیتش رو بخواید من بدون این که چیزی از مدیریت رسانه بدونم ازش بدم میومد . دلیلشم این بود که اولا دیده بودم بچه مذهبی ها با چش بسته و بدون این که بدونن چیه همه اشون ریختن ( این فعل دقیق استفاده شده ) مدیریت رسانه بخونن و اکثرا هم موفق نیستن و دوما کلا وقتی میبینم یه عده اینطوری میرن سمت یه چیز نسبت بهش نظر منفی میشه .

اما زینلیان گفت فلانی من تورو میشناسم و میدونم که از مدیریت رسانه خوشت میاد . و منم با کج کردن گردن و لب و کوچک کردن یک چشم نظرم رو ابراز کردم .

اما به هر حال همان شد که مدیریت رسانه وارد لیست نهایی 5 تایی رشته ها شد . اون لیست این رشته ها بودن اگر درست به یادم مونده باشه : فلسفه . ادبیات . ام بی ای . مدیریت رسانه و یکی دیگه که الان یادم نیست . اجازه بدید این قسمت ماجرا رو که چطور بین اینها مدیریت رسانه انتخاب شد عرض نکنم ...

اما به هر حال شد آن چه شد و در این جا به شدت از دوست بزرگوارم حاج حسین زینلیان بروجنی تشکر میکنم و عرض میکنم که این به اون در که گفتی صبر کن نزدیک عید ( همان عید تاریخی ) لپتاپ ارزون میشه و ...

 

3. در این کنکور چند تا چیز رو که تاحالا تجربه نکرده بودم ، تجربه کردم . چیز هایی که گاهی نمیفهمیدمشون ( تاحالا چنین فعلی ندیده بودم ) و چیز هایی که آرزو داشتم که بتونم و خدارو شکر توانستم

یکی از چیزایی که نمیفهمیدم استرسی بود که برخی دوستان قبل از امتحاناتشون داشتن . خوب تجربه شد و اصلا پیشنهاد نمیکم که دوستان تجربه کنن .

اما دو چیز بود که همیشه آرزو داشتم تجربه کنم و خیلی لذت بخش بود . گاهی میدیدم که دوستان بعد از کنکور یا بعد از دوره امتحانات ترم میگفتن آخیش راحت شدیم . من این راحت شدن رو دوست داشتم تجربه کنم . که تجربه کردم و خیلی خوب بود و توصیه میشه .

یکی دیگه این بود که وقتی از جلسه امتحان یا کنکور بیرون میام و بقیه میپرسن که چطور بود ؟ چیزی برای گفتن داشته باشم . خدا رو شکر این تجربه شیرین رو هم کسب کردم که پیشنهاد میکنم دوستانی که تجربه نکردن حتما تجربه کنن . شیرینی این تجربه وقتی بیشتر شد که دیدم باقی دوستانی هم که همین کنکور رو دادن تا هفتاد درصد با نظر من هم نظر بودن . که مثلا این درس سخت بود و اون آسون ...

4. این که برای ادامه تحصیل چرا مکانیک رو ( رشته لیسانسم ) ادامه ندادم دلایل زیادی داره . اونقدر زیاد که احتمالا در شمارششون ممکنه برخی از قلم بیوفته . اما دلیل اصلیش این بود که فهمیدم کسایی که یه رشته رو به عنوان رشته ارشد و دکتری انتخاب میکنن باید بخشی از زندگی شون رو در اون موضوع قرار بدن . بخشی حداقل سی در صدی . خوب من دوست نداشتم که سی در صد باقی عمرم رو به مکانیک اختصاص بدم . البته این یه حس شخصیه و من افتخار میکنم که دوستان نزدیکم دارن ارشد مکانیک و هوافضا و ... میخونن و امیدوارم که دکتری رو هم به همین خوبی ادامه بدن . اما برای خودم مکانیک رو انتخاب نکردم .

دلیل مهم بعدی اینه که دوست دارم چیز هایی که برام مهمه رو مطالعه کنم . واقعا این که فلان گشتاور پیچ رو میشکونه یا عمر مفید فلان چرخ دنده اینقدره یا این ترک با این سرعت رشد میکنه یا این فشار موجب شکستن فلان منبع میشه یا فلان پمپ نمیتونه آب رو با فلان دما و فشار پمپ کنه و... برام مهم نبود و من رو به خودش جذب نمیکرد . در حالی که اینها میتونه برای خیلی از افراد لذت بخش باشه ، برای من نبود .

5. شاید باور نکنید اما چندی بعد از شروع مطالعه ارتباطات و مدیریت برای مدیریت رسانه و همچنین روش تحقیق احساس میکردم که دوباره متولد شدم . حس خیلی خوبی بود و هست . حس باز شدن در قفس . حس این که بعد از باز کردن وزنه هایی از پاهات بدوی . حس آرامش داشتن و این که دیگه ناراحت نباشی که مجبوری چیزی رو بخونی که ازش بدت میاد . البته میدونم که حتما در ادامه موضوعاتی هست که مجبور باشم بخونم اما جدا این کجا و آن کجا ...

این که دوستانی که مهندسی میخونن میان انسانی برای ارشد رو اصلا پیشنهاد نمیکنم . این صرفا به روحیات خود افراد مربوطه . اگر کسی واقعا حس میکنه که باید انسانی بخونه ، خوب بخونه اما دقت کنید که دین و انقلاب و ایران همون قدر که به افرادی که انسانی خوندن نیاز داره به مهندس های انقلابی و روشن تکرار میکنم روشن نیاز داره . مثل احمدی روشن . و هیچ کودوم بر دیگری تفضل نداره . اگر شما میتونید یک مهندس عالی بشید و بیاید یک مثلا اقتصاد دان متوسط بشید به انقلاب و کشور و دین و خودتون و ملت خیانت کردید . و البته برعکسش هم صادقه . این حرف ، حرف خودم نیست . این رو در مشاوره ی تقریبا اتفاقی و لذت بخش و روشن کننده ای که با دکتر کوشکی داشتم ایشون گفتن . این مشکل بیشتر گریبان دوستان مذهبی که درد دین و انقلاب و کشور و ملت و... رو دارن میگیره . جو انسانی زدگی .

این رو من میگم که پارسال مهندسی صنایع شرکت کردم و اونجا بود که دیگه بهم ثابت شد که هیچ علاقه ای به ادامه رشته های مهندسی ندارم . و البته نمیتونم توی این رشته ها بهترین باشم . بله . خطاب به دوستان انقلابی خودم عرض میکنم که دین بهترین ها رو میخواد . پس برین چیزی رو یاد بگیرید که میدونید میتونید توش  بهترین باشید و بهترین کمک رو به مردم بکنید . مثل شهریاری . مثل مطهری . مثل بهشتی . مثل رضایی نژاد . مثل آوینی . مثل همت و باکری و باقری و ... .

6. فکر میکنم خیلی طولانی شد این مطلب . نمیتونم بگم من تلاشم رو کردم . چون میدونم که خیلی خیلی بیشتر از این ها میشد و من خیلی روز ها رو فقط یک ساعت خوندم و برخی روز های رو هیچی در حالی که کاری نداشتم و وقت رو به تلوزیون هدیه میکردم و اون هم قالبا چیزی به من هدیه نمیکرد . اما خوب اینطور هم نبود که دست روی دست بزارم  و هیچ کاری نکنم . حالا که کنکور رو دادم امیدوارم . امیدوار به دعای دوستان و الطاف الهی . والسلام

التماس دعا

یاعلی

م.محمد.م.م

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 1:46 توسط م.محمد.م.م |

لطفا بروید با خر ها توافق کنید

البته بلانسب شما

اما چه کنیم که امسال باغ هایمان باقالی داده اند

ژنو یک ، ژنو دو ، سه ، چهاررررررررررررررررررررررررررررر آرام الاغ

باقالی ها ریختند

نه با تو نبودم ظریف جان ، تو بخند

من فدای تو ، به جای همه گلها ، تو بخند


...

ب ن 1 :لطفا اگر وقت دارید حتما این پست را هم بخوانید

یواش بخوانید ، بلند عمل کنید


...

ب ن 2 : به احترام این پست برادر یاری ادامه ی این مطلب حذف شد

 

التماس دعا

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 19:25 توسط م.محمد.م.م |

سلام بر دوستان

لینک زیر و دانلود فایلی که قرار دادن رو به شما پیشنهاد میکنم

التماس دعا

یاعلی

 

http://www.borhan.ir/NSite/FullStory/News/?Id=6213

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 18:49 توسط م.محمد.م.م |

یه شعر خووب از آقای برقعی خوندم. براتون میذارم:

نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت هرجا سر

قسم به معنی "لا یمکن الفرار از عشق"

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن

به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه مبادا کفن مبادا سر

همان سری که یحب الجمال محوش بود

جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس "اجننی" گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را به پارهء تن گفت:

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا بحال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت لحظهء آخر به پای مولا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

سری که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

امام غرق به خون بود و زیر لب می گفت:

به پیشگاه تو آورده ام خدایا سر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک الف لام میم طا ها سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازهء اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر 

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد ، حتی سر

نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او

ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر

 -جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیافتاده است از پا سر

صدای آیهء کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد ، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

چقدر زخم که با یک نسیم وا می شد

نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت

به چوب، چوبهء محمل نه با زبان با سر


دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر.

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 2:5 توسط م.محمد.م.م |

زنده ها و من 4

خواب ، موجب پشیمانی

هر روز میرم توی بغل دشمنم و ... . نمیدونم . یه حس خاصی داره . یه جور ... چطوری بگم . هم حال میده و هم واقعا کاری از دستم بر نمیاد . جدا واقعا اساسا انصافا خیلی قویه . البته گاهی با یکمی مقاومت میتونم نرم سمتش ، اما خسته که میشم مقاومت از یادم میره . گرده ام که یکمی درد میگیره دشمن مشمن دیگه حالیم نیست . چشام که سنگین میشه ، وای نمیدونی ... البته منم بش نیاز دارم و این نیاز باعث میشه گاهی وقت ها نتونم بهش به چشم دشمن نگاه کنم . اما ... اما اون واقعا یه دشمنه . یه دشمن ، یه دشمن خونی . یه دشمن خطر ناک . خداییش تو بگو ، اگه یکی آینده ات رو نابود کنه دشمنت نیست ؟ اصلا آینده چیه ؟ اگه الان وضعت داغون باشه ( البته انشالله که نباشه ) اگه از روزگار نالون باشی ، اگه اوضاعت قمر در عقرب باشه ، نتونی در مورد آینده ات هیچی رو پیشبینی کنی ، اگه الان وقت ازدواجت باشه و لنگ در هوا باشی ، اگه دنبال کار باشی و گیرت نیاد ، جیبات خالی باشه و آه در بساط نداشته باشی ، خلاصه بزار راحتت کنم ، به قول آقای همساده "له له" باشی ، مسبب اش دشمنت نیست ؟ خداییش اگه با یه نیگا به دور و بریا و دوست و آشناهات ببینی صدی نودتاشون رو هم همون به خاک سیاه نشونده ... بابا بی خیال . چی دارم میگم . از قدیم گفتن از ماست که بر ماست . اگه واقعا باور داشتم به این که دشمنمه ، اگه به مسیرم ایمان داشتم ، اگه مقاومت میکردم و تا خسته میشدم ، تا یکمی کمرم ، گرده ام ، درد میگرفت زودی نمیپریدم توی بغلش ، اگه چشام که سنگین میشد میدویدم توی آشپزخونه و آبی به سر روم میزدم ، تا حالا بارمو بسته بودم و داشتم برا دکترا میخوندم . خداییش فقط آدمای ... بی خیال بازم دارم فرافکنی میکنم .

هر روز میرم توی بغل دشمنم و راستشو بگم لبخند هم روی لبمه . وقتی میرم توی بغلش اونقدر حال میده و همه ی دردهام یادم میره و خستگیای یه نصف روز پر از تلاش و مقاومت ،مقاوت یکمی هم دردناک ، از تنم در میره که اصلا حالیم نیست توی بغل کی رفتم . لبخند میزنم و چشمامو میبندم و غرق در خوشی میشم . انگار دیگه همه ی مشکلاتم حل شده و فردا همه چیز آرومه و من واقعا خوشحال خواهم بود . اما ... اما واقعیت یه چیز دیگه است . واقعیت اینه که اگه من میتونستم بر دشمنم غلبه کنم دنیا و آخرتم رو ساخته بودم . واقعیت اینه که نمیشه هم تلاش کرد هم توی رختخواب گرم و نرم خوابید . واقعیت اینه که هر چی میکشم از این خواب زیاده . آره باید بپذیرم . همه ی این بد بختیام از همین رختخوابه  که دشمن خونیمه . دشمن خطرناکی که حالا در آستانه ی کنکور ارشد ، همونطور که امروزم رو خراب کرده ، میخواد آینده ام رو هم خراب کنه . همین خوابه که همه ی دور بریا و دوست و آشنا هام رو - صدی نود البته - به خاک سیاه نشونده . اگه به جای خواب دنبال یه لقمه نون بودم ، اگه تلاش میکردم و به فکر آینده بودم ، اگه به جای رفتن توی بغل رختخواب درسام رو خوب خونده بودم ، الان داشتم برای دکترا میخوندم . ای بابا ... "اگه" رو کاشتن جاش هیچی سبز نشد . از امروز میخوام با درد کمر کنار بیام ، اما هم آغوش این عروس هزار داماد نباشم . میخوام جدا واقعا اساسا انصافا باور کنم که دشمنمه .

به مناسبت توافق ژنو

تقدیم به دکتر ظریف با آرزوی تداوم لبخند های زیبایش

.....

ب ن : شاید برخی دوستان گله کنند که چرا نیستی

باید عرض کنم که درگیر ارشدم

شاید همون دوستان بازم گله کنن که پس این پست نوشتنت چیه

باید عرض کنم که اولا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم . سوژه داغ بود و ایده جالب . ترسیدم بپره .

و دوما بورو بچه بشین فکر نون باش هی گله گله . گله آبه و خاک و ازش آرد در نمیاد ول کن درس دارم ، عجب آدمیه ها . به بچه رو میدی هی گله میکنه . عجبا .

.....

ب ن 2 : یه ایده ی جالب برای همون سوژه یعنی دکتر ظریف به ذهنم رسید اما دیگه وقت و حال پرداختنش رو ندارم . تقدیم به دوستان وقت دار و ظریف الطبع جهت شوخی :

اندر بیانات شیخ ما ظریف الممالک در میانه ی میدان ژنو خطاب به دشمن ( همان رختخواب منظور نظر است )  ، به قلم شیوای حکیم مولانا :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
گفتی بناز : بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که "بیش مرنجانم" ، آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست


( شعر از مولانا ، با کمی تلخیص مغرضانه )

 

 

التماس دعا

یاعلی

م.محمد.م.م

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 8:41 توسط م.محمد.م.م |

سلام علیکم

دوستان محتاج دعای خیر شما هستم

حتما بنده را در این ایام و در این مدت دعا بفرمایید .

یاعلی

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 0:40 توسط م.محمد.م.م |

خوشحال نیستم چون که نمیخوام دبیر جامعه اسلامی باشم اما هنوز هستم و اصلا هم نتونستم توی این مدت دبیر خوبی باشم 

دعا بفرمایید که این هفته بتونم جلسه ای تشکیل بدم و شورا قبول کنه که دبیر جدید انتخاب کنه   

خوشحال نیستم چون که هر روز همه از من میپرسن فلانی اینجا چی کار میکنی ؟ تموم نشدی ؟ چی میخوای از جون این دانشگاه 

بنده اگر ارشد ارومیه هم قبول بشم پامو اینجا نمیزارم 

و خوشحال نیستم که میبینم همه دوستام ارشد قبول شدن و فقط من موندم 

یکی از دوستان خیلی نزدیکم اینجا دکتری قبول شده و دو ماه دیگه هم دخترش به دنیا میاد و من هنوز اینجا اندر خم  همان کوچه ام 

خوشحال نیستم چون بنده خوبی نیستم برای خدا و هر روز بد تر و بد تر میشه اوضاعم 

خوشحال نیستم چون که در حالی که .... ، من باید با این مسئولین زبون نفهم سر و کله بزنم

خوشحال نیستم چون مسئولین فرهنگی کار ها رو خراب میکنن و نمیزارن مثل آدم کارمون رو بکنیم

دعا بفرمایید 

دعا بفرمایید که از این اوضاع خلاص بشیم 

بد گره افتاده توی کار ها ... 

....

ب ن : الهی العفو 

ب ن : انگار همین دو سال پیش بود که با مش اسماعیل و مصطفی و علی توت میخوردیم . اونا هفت و هشت ترمه تموم کردن . انگار همین دو سال پیش بود که من کارشناسی میخوندم و مش اسماعیل کارشناسی . انگار همین چند هفته پیش بود که با وجود این که من هنوز کارشناسی ام ، مش اسماعیل دکتری قبول شد ارومیه ...

آرزوی موفقیت دارم برای مش اسماعیل و التماس دعا برای خودم ...

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392ساعت 0:43 توسط م.محمد.م.م |

بسم الله الرحمن الرحیم

برایم کمی مشکل است که به عنوان جزء کوچکی از واحد ایده پردازی مجموعه نوشت افزار ایرانی اسلامی ‏از کار بگویم و در عین حال سیاست های راهبردی آینده ی این کار بزرگ و پر خیر و برکت را لو ندهم . لذا بهتر میبینم که این نوشتار خرد را به درد دل برادری کوچک برای خواهران و برادران بزرگتر سپری کنم . به عنوان حلقه ای از کار تولید دفاتر ایرانی اسلامی که وارد مجموعه شدم و وظیفه ام ایده پردازی برای دفاتر شد دنیایی از طرح ها و رنگ ها و داستان ها و انسان ها و شخصیت های واقعی و ساختگی و شهر ها و منظره ها در پیش دیدگانم به رژه در آمد . شب اول نتوانستم بخوابم چون کاراکتر هایی که در حال ساختنشان بودم خواب را بر من حرام کرده بودند . تمام وجودم شوق و امید بود برای انجام کاری عظیم . دنیایی ساختم با دیوار های زیبا و دل نشین . دنیایی که حتی دیوار هایش هم نمیتوانست عمق نگاه پر محبت برادران مومن به یکدیگر را سد کند . البته امروز هم که این سطور را مینویسم دنیایی زیبا و با شکوه در ذهن ساخته ام اما با این تفاوت که دنیای قبلی ام بر روی زمینی صاف بنا شده بود و دنیایی که امروز در ذهن می پرورم بر روی ویرانه های دنیای پیشین . اولین آجر بنا های با صفای دنیای شیرین ایده های دفاتر تحریر را این جمله ی یک کلمه ای بر سرم نشاند : نمیشود . یک روزی طول کشید تا بتوانم بفهمم که نمیشود . این که نمیتوانم بگویم که کاراکتر متناسب با روح مخاطبم باید کشیده شود . ستون خیالم ترک خورد وقتی که دیدم نیمی از ایراد های طرح ها را نمیشود رفع کرد . و پایبست بنا را اشک هایم سست کرد وقتی که پای کارتونی غربی دیدم تمام چیزهایی که هم زمان کاراکتر انیمیشن حس میکند در صورتش پیداست . اما زمانی بنای خیالات خامم بر سرم ویران شد که دوستی با لبخند به من گفت : فلانی فکر کردی اینجا والت دیزنی است ؟

راه را ادامه دادم بی خیال ‏و فکر نمیکردم که دنیای کودکانه ام دوباره پا بگیرد اما گرفت . دنیایی زیباتر و امیدبخش تر از پیشین وجودم را فرا گرفت زمانی که در خبرگزاری فارس تیزر کارتون آتو را دیدم . کارتونی که در کرمان توسط گروهی از بچه مسجدی ها که حالا برای خود شرکت انیمیشن سازی باز کرده اند ساخته شده است .بچه هایی که دست خالی کاری کرده اند کارستان . بچه هایی که میخواهند ثابت کنند که ایرانی هم میتواند . بچه هایی که نشان داده اند ترس از دست به قلم شدن ‏ ترس از ساختن ‏ ترس از خلق کردن ‏ ترس از بزرگ شدن ‏ ترس از غربی ها خیالی بیش نیست . بچه هایی که ثابت کردند که درست است ما والت دیزنی و پیکسار و ... نیستیم اما بچه بسیجی که هستیم ... .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 14:11 توسط م.محمد.م.م |

توی کلوپ یه مطلب خیلی قشنگ دیدم 

دوست داشتم شما هم ببینید . 

التماس دعا 

...



کاندیدا رأی آورد!
تابلو، نقاش را ثروتمند کرد!
شعر شاعر، به چند زبان ترجمه شد!
کارگردان، جایزه ها را درو کرد!

و هنوز ...
سر همان چهار راه
واکس می زند

کودکی که همیشه بهترین "سوژه" است...!!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 17:19 توسط م.محمد.م.م |


آخرين مطالب
» یه عکس خوب برای نگفتن خیلی چیز ها
» کنکور تمام شد اما خیلی چیز ها تازه شروع شدند
» باقالی
» لینک مفید
» به مناسبت اربعین امام حسین ( ع )
» خواب ، موجب پشیمانی
» دعا
» خوشحال نیستم
» دفاتر تحریر ایرانی اسلامی
» هنوز

Design By : Pichak